close
چت روم
فان سیتی

نخ داخل شمع از شمع پرسید :

چرا وقتی من میسوزم تو آب می شوی

گفت ... مگه میشه کسی که تو قلب منه بسوزه و من اشک نریزم

 
هر چقدر شعر نوشتم ، که به باران نرسیم

عاقبت شعرِ شبم ، فلسفه ی باران بود .

تو که در کوچه ی باران زده ی ما :

کُنجِ لالایی مهتاب

زیرِ عطر و نفسِ سردِ اقاقی

لحظه ای می خوابی .

خبر از گمشده ی خیسِ غزلهای دلِ من ، تو نداری ؟

چِقَدَر فقر کشیده لبِ خشکِ عطشِ تو ؟

که نمِ غربتِ چشم و شَطِ طوفانیه دریایِ دلِ خسته ی من را نتوانی ؟

تو خودت ، داغِ دلِ هر نفس از بارانی .

پس کجا قدرِ شب و فلسفه ی عشقِ مرا می خوانی ؟؟

هر چقدر شعر نوشتم که به باران نرسیم :

 

 

پسرخاله به آقاي مجري گفته بود:

چون وقتي ميرن

 

از دیروز هر چه می نوشتم


Tag's: <-TagName->

. Admin . سه شنبه 20 اسفند 1392 . 20:2